تبليغاتX
آنچه جان كند تنم عمـر حسابش كـردم



مدت‌ها بود كه با چشم سوم نگاهت می‎كردم؛ چشمی بی‎اعتماد. صمیمی‎ترین دوستم بودی و در جریان تمام كارهای روزمره‎ام مو به مو قرار می‎گرفتی. مشورت با تو لذت بزرگی بود كه از آن بهره می‎بردم، اما افسوس كه روزی با یك حركت اشتباهت احساس بدی به من رو كرد. از آن پس خیلی حرف‌ها را از گفته‎هایم حذف و با دقت نگاهت كردم. ارتباطمان ترك خورد. در چالش بدی قرار گرفته بودم، از این كه می‎دیدم به صداقتم لگد خورده، احساس خواری می‎كردم. تو گونه‎ای رفتار می‎كردی كه گوئی هیچ ‎چیز رخ نداده، اما خیلی زود فهمیدی که من تغییر كرده‎ام، در حالی كه با هم حرف می‎زدیم كنارت نبودم. ذهنم را نمی‎توانستم متمركز تو كنم، چرا كه از تو بریده بودم. پس از چندین ماه، دیگر در محكمه‌ قلبم محكوم شدی و بعد از مدتی از تو كناره گرفتم. این وضعیت برای خانواده‎ام عجیب بود. آن‌ها كه در جریان هیچ‎چیز نبودند مرا به باد سئوالات مختلف گرفتند، اما پاسخی دریافت نكردند. نمی‎خواستم تو را در فكر احدی بی‎ارزش كنم. از آن به بعد قسمت بدی از زندگیم شروع شد. من با از دست دادن تو خلاء بزرگی داشتم كه با كار و روابط دیگر پر نمی‎شد. حالت بدی در وجودم مانده بود. نتیجه سال‌ها یكرنگی را به تلخی گرفته بودم. همه جا پر از خاطره‌ی تو بود و دیوار‎های اتاقم پر از عكس‌های ما. پاك كردن همه آن‌ها كار راحتی نبود. تو در جایی مهم‌تر از آلبوم و دیوار نقش داشتی. تو در ذهن من شكل گرفته بودی. چگونه می‎خواستم آن را پاك كنم و چگونه می‎توانستم؟

یك سال بعد در یكی از روزهای نوروزی به دیدارم آمدی. وقتی وارد شدی قلبم از جا كنده شد، اما در ظاهر خیلی عادی برخورد كردم. از همه جا سخن گفتیم، اما هر دو می‎دانستیم دیگر چیزی برای هم نداریم. به دیوارهای خالی نگاهی كردی و رفتی. آن زمان فهمیدم كه در این یک سال بیهوده خود را آزار می‎دادم. تو بی‎ارزش‎تـر از آن بودی كه من برای از دست دادنت آن همه فشار روحی را تحمل كردم. این بار تو را به عنوان یك انسان معمولی نگاه كرده بودم نه با شور و حال دوستی و رفاقت و دریافتم تو صداقت لازم را به عنوان یك دوست نداری. آن چه در طول یك سال از دست داده بودم زمان بود. در واقع من یك سال در گذشته مانده بودم. همه جا به این فكر كرده بودم كه با تو هستم، در هر خیابانی جای تو را در كنارم خالی دیده بودم، در هر انتخابی به دنبال نظر تو در ذهنم گشته و در حقیقت من آینده را در گذشته باخته بودم و پس از یك سال بیدار شدم. در ابتدا در قلبم تو را بخشیدم چرا كه می‎خواستم ذهنم را جلا دهم. تو را بخشیدم به خاطر خودم نه به خاطر تو. هرگز نتوانستم نادرستی تو را فراموش كنم و هرگز نتوانستم دوباره به دیدارت راضی شوم، اما با بخشیدن تو در قلبم رنج‎هایی را كه در وجودم بود التیام دادم. بخشیدن هیچ نیرویی نمی‎خواهد فقط شجاعت می‎طلبد. بخشش تسلیم شدن نیست، بلكه تصمیم آگاهانه‎ای است كه به رنجیدگی خیال پایان می‎دهد و به انسان كمك می‎كند تا در زندگی راحت‎تر پیش برود، در نتیجه هیچ‎كس بیشتر از آن چه می‎بخشد از این كار سود نمی‎برد. به هر شكل پس از آن من به زندگی عادی برگشتم.
گـر چه آموختم كه به كسی راحت اعتماد نكنم و گر چه دیگر دوست صمیمی اختیار نكردم، اما توانستم از آن احساس تنفر و رنجیدگی خارج شوم و گاه فكر می‎كنم اگر تو یك‌ رنگ بودی امروز من دوستان زیادی داشتم. امیدوارم هر جا كه هستی شاد و سلامت باشی و بدانی که دوستی زیباترین واژه است اگـر به درستی معنا شود.

پ ن : گذشت را به دست فراموشي نسپاريم.

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/29ساعت 15:51 توسط آوا |



وقتی بزرگ میشی، دیگه خجالت می‌کشی به گربه‌ها سلام کنی و برای پرنده‌هایی که آوازهای نقره‌ای می‌خونند دست تکون بدی...

وقتی بزرگ میشی، خجالت می‌کشی دلت برای جوجه قمری‌هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می‌کنی آبروت میره اگه یه روز مردم – همون‌هایی که خیلی بزرگ شده‌اند – دلشوره‌های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...

وقتی بزرگ میشی، دیگه خجالت می‌کشی پروانه‌هاي مرده‌ات رو خاك كني براشون مراسم روضه‌خوني بگيري و برای پرپر شدن گلت گريه كني...

وقتی بزرگ میشی، خجالت می‌کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو می‌شنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده‌ای...!

وقتی بزرگ میشی، دیگه نمی‌ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد، حتی دلت نمی‌خواد پشت کوه‌ها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ... دیگه دعا نمی‌کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی‌کنی کاش قدت می‌رسید و اشکای آسمون رو پاک می‌کردی...

وقتی بزرگ میشی، قدت کوتاه میشه، آسمون بالا میره و تو دیگه دستت به ابرها نمیرسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه‌های پشت ابرها ستاره‌ها چی بازی می‌کنند. اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی‌بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی‌کنی ...

وقتی بزرگ میشی، دور قلبت سیم خاردار می‌کشی و در مراسم تدفین درخت‌ها شرکت می‌کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده‌ها رو می خونی و یه روز یادت می‌افته که تو سال‌هاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه‌های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ...

فردای اون روز تو رو به خاک می‌دهند و می‌گویند : " خیلی بزرگ بود  "

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی، پس بیا و خجالت نکش و نترس ...

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 14:7 توسط آوا |



cy1mdfrh12ql9ufdzrgm.jpg

دوست ندارم مثل همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادی‌ها در کنار غم‌هاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا می‌خوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه‌های زندگی به همه‌ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره. سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن بر شما خجسته باد.

آن چیز که ما را غنی و ثروتمند می‌کند، چیزی نیست که دنیا و زندگی به ما می‌دهد، بلکه چیزهایی است که در طول زندگی می‌بخشیم، از ته دل، با تمام وجود، برای رضای خدا و برای شادی دیگری...

خوشبختی داشتن مال و ثروت نیست، خوشبختی در درک کردن انسان‌های دیگر است و دیدن آن‌ها، دیدن دیگران در کنار خود و درک آن‌ها

خوشبختی دیدن و فهمیدن غم در چشم لرزان بچه تنها و یتیمی است که با تمام کمبودها به تو لبخند می زند و خجالتت می‌دهد...

و وحشتناک‌تـرین لحظه‌ي زندگی، لحظه‌ای که غم دیگران به نظرت نیاید، دیگران را نبینی و نفهمی، چرا که در آن لحظه به وحشتناک‌تـرین و بدترین حالت ممکن مردهـای ... با وجود تمام داشته هایت. 

زيباتـرين و بهترين‌ها از آن شما باد در سال‌ 88

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 7:58 توسط آوا |