چه حال و روز خوشي داشت آدمي
آن روز كه روي شانه او بيل بود به جاي تفنگ
درخت و گندم، مهر و اميد ميپرورد. نه تلخكامي و وحشت، نه زشت نامي و ننگ
تو خود به ياد چه افتي از تبسم گل ؟
تفنگها همه يادآوران تابوتاند.
جهان چگونه به دست بشـر جهنم شد؟
جهانيان همه قربانيان باروتاند.
چه روزگار بدي
هر قدم كه ميگذاري دو نوجوان مسلسل به دست ايستاده است.
نه چارسوي جهان، هـر خبر ز نوع بشـر برادري كه به تيـر برادر افتاده است
سرم فداي تو اي پيرمرد بيل به دوش كه تار و پود تو در كار آب و آبادي است
نبينمت دگـر اي نوجوان تفنگ به دوش
كه دسترنج تو جز خون و مرگ و وحشت نيست.
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد ميخواهد تا كريمخان را ملاقات كند...
سربازان مانع ورودش ميشوند !
خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را ميشنود و ميپرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان؛ وي دستور ميدهد كه مرد را به حضورش ببرند...
مرد به حضور خان زند ميرسد و كـريمخان از وي ميپـرسد : چه شده است چنين ناله و فـرياد ميكني؟
مرد با درشتي ميگويد دزد ، همهي اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم!
خان ميپرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!
مرد ميگويد من خوابيده بودم!!!
خان ميگويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي ميدهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار ميشود و سرمشق آزاديخواهان ميشود
مرد ميگويد :
من خوابيده بودم، چون فكر ميكـردم تو بيداري...!
خان بزرگ زند لحظهاي سكوت كـرد و سپس دستور داد خسارتش را از خـزانه جبران كنند و در آخـر گفت : اين مـرد راست ميگويد ما بايد بيدار باشيم .....



