سلام دوستان
بينهايت سپاسگزارم از محبتهاي شما
اين پست برعكس پستهاي قبلي كش و قوس زيادي داشت. انتقادات، پيشنهادات، تذكـرات، الطاف و تعجبات فـراواني در پي داشت. خوشحالم از اينكه زحمت ميكشيد، وقت ميگذاريد و با سعهيصدر مطالب و نوشتهها را ميخوانيد و نظـر ميدهيد. اما لازم است يك سري توضيحاتي در رابطه با وبلاگ و پست « من يك انسانم » بدهم تا خداي ناكـرده باعث سوءتفاهمي نگـردد.
اول اينكه متن اين پست نوشتهي من نبـود اما انتخاب، سليقه و تفكـرمه و بهش اعتقاد دارم.
دوم اينكه من دختـري شاد و شيطون هستم هر چند كه نوشتهها، قالب و نام وبلاگم خلاف آن نشان ميدهد و شايد شما چنين تصور ميكنيد كه غم بـزرگي دارم نه اينكه هيچ مشكلي ندارم اما آنقدر بـزرگ نيست كه بخواهم شادي و نشاط را از زندگي حذف كنم و غم و غصه را جايگزين آن. مثل همهي مردم دست به گـريبان مشكلاتي هستم كه زندگي بهم هديه داد. سبك خاصي را در آثار ادبي دنبال نميكنم اما نوشتههايي كه رنگ، بوي و معناي اجتماعي، ملي دارند را بيشتـر ميپسندم. فكر كنم تا حالا متوجه شدين كه در كدام مسيـر بيشتـر و محكمتـر گام برميدارم، انسانيت و همهي متعلقات آن. در ضمن از همهي دوستان استدعا دارم اگـر قرار است مرا لينك بفرماييد با نام روزگار نامهربان- آوا اين محبت را در حق حقيـر انجام دهند.
اما دوستي زحمت كشيدند و نظـري را درج كـردند كه مطمئناً شما هم آن را خوانديد:
« سلام اوا جون نمي دونم چي بگم ... » ميتونيد متن كامل اين نظـر را در قسمت نظرات با عنوان يه نفـر بخوانيد. دوست من اگـر اجازه بدهي جوابهايم را از طريق اين پست خدمت شما و همهي دوستاني كه چنين تفكـر و ديدگاهي دارند عرض كنم. اول بايد بگم ديدگاه، علايق و سلايق و نظرات شما كاملاً محترم و قابل تعمق است، در اين شكي نيست. اما چيزي كه من نميتونم بپذيـرم اين است كه شما دم از دين و اسلامي زديد كه من آن را به چشم نديدم. اين پست در مورد قبولي يا رد اسلام، شعيه، خدا و پيغمبـري حرفي نزد. من ايران امروز را به رشتهي تحرير درآوردم تا شايد بشود با زبان شعـر، نثـر با استعاره، ايهام و كنايه كاري كـرد. تا شايد بتوانم از اين طريق در جهت اصلاح افكار جامعه بكوشم. در آن حد و اندازه نيستم اما مطمئنم در اندازهاي كه هستم بايد كاري يا حركتي انجام دهم. گفتي « عزيزم عشق با فحشا فرق داره. نميشه به نام عشق الوده ي فحشا شد ... » عزيزم من از عشق و فحشا حرف نزدم. چرا كه مبحث اين دو كاملاً مجزاست كه هر كس فراخور ديدگاه خود تعريفي خاص از آن دارد. گفتي « ... ديگه دلش نمي خواد غريزه ي زنانه اشو پر رنگ كنه تا همه رو به خودش بكشونه » من كي گفتم براي نشان دادن خود لازم است غرايز زنانه يا مردانه را پررنگ كنيم؟ بر عكس مخالفم چرا كه اين عمل را نوعي بيفرهنگي و عقبماندگي ذهني و روحي ميدانم. گفتي
« يه مسلمون ... يه كسي كه مي گه خدا رو دوست داره. پيغمبر شو دوست داره ...دلش نمي خواد اونا رو از خودش برنجونه. پس كارايي رو ميكنه كه اونها رو خوشحال بكنه. » اما نه هر كاري گلم، كار انساني. گفتي « نمي شه گفت كه من مسلمونم ولي از دستورات اسلام متنفرم. » اما نگفتي كدام دستورات؟ كجاي اسلام گفته كه دروغ را ترويج نماييم؟ كجاي اسلام گفته فقـر آن چنان بيداد كند كه مادري براي سير كردن شكم فرزند خود تنش را بفروشد؟؟!!! پدري براي رهايي از نگاه گرسنه فرزندانش اقدام به فروش كليه نمايد ؟؟ كجاي اسلام گفته براي اينكه بتواني آزادانه زندگي كني بايد روح، انديشه و افكارت را خفه كني و بفروشي؟ كجا گفته كه فاصلهي طبقاني آنقدر عميق باشد كه يكي از گرسنگي گوشهي خيابان جان بسپارد؟ كجاي اسلام گفته اگـر مصدومي را كنار خيابان ديدي كمك نكني چرا كه خود گرفتار خواهي شد؟ كجاي اسلام گفته به زور ديگران را امر به معروف و نهي از منكر كنيم در حالي كه خودمان سراپا عيب و ايراديم؟ بريد قرآن رو بخونيد كجاش گفته ظلم و ستم در حق مردم نماييد؟ كجاش ذكر كرده كه مواد مخدر را ارزانتـر از چيس و پفك در اختيار جوانها قرار بدهند؟ كجاي قرآن ذكر شده كه مواد مخدر را به روح، جان و تن جوانهاي مملكت ترزيق كنند تا قدرت تكفر، تجزيه و تحليل خود را از دست بدهند تا تبديل به موجودي بيعنصر شوند؟ كجاي اسلام و قرآن گفته اگـر كسي به مالت، جانت، ناموست و شرفت تعدي كـرد باهاش برخورد نشه يا زير سبيلي رد بشه؟ اين اسلام و قرآني كه تو ازش حرف ميزني اينه؟؟؟؟؟ من نگفتم كه در كشورهاي متمدن مشكلي نيست، حقي از كسي خورده نميشه، كسي به جرم افكارش كشته نميشه اما من ايرانيام و از ايرانم حرف زدم. كدام يك از آن ملتها كه تو از كاستيهايش حرف زدي هويت 2500 ساله دارد؟ كدام يك از آن كشورهاي متمدن امروز سازمان ملل ديروز بودند ؟ كدام يك از كشورها مردمي بافرهنگ و گذشتهاي روشن و پرافتخار همانند ايران باستان داشتند ؟؟؟ كدام يك عزيزم؟؟؟؟ گفتي « پس به افرادي كه از طرف ارشاد به يه عده بي حجاب كه باعث تحريك مردا و جرقع ي هوس بازي در اونها ميشه نبايد خرده گرفت. » من ميگم كجاي اسلام گفته به بهانه ارشاد كردن، دختران را دستگيـر و سپس به آنها تجاوز كـرد ؟ باور نميكني اگـر بگويم كساني را گرفتند كه تيپي ساده، صورتي بيآلايش و سري به زير داشتند. اينان را به چه جرمي گفتند؟ باور نميكني اگـر بگويم در دانشگاه شوشتـر شخصي معروف به الكس من و برادرم را گرفت و تذكـر داد كه در محوطه دانشگاه با هم راه نـرويد؟ حرف نزنيد؟ نوشيدني ننوشيد؟ جالبه نه؟؟؟ جالبتـر از آن اين است كه ناهنجاريهاي اخلاقي در خوابگاههاي شوشتـر و دانشگاه شوشتـر بيشتـر از دانشگاه اهوازي است كه دانشجويانش طبق آخرين مد پيش ميروند و تيپ ميكنند! ميخواهم بگويم اگـر سختگيري بيمورد باشد فايده كه ندارد هيچ بدتـر هم خواهد شد.
دوست من كجاي قانون نوشته كه اگر خواستي از ناموست دفاع كني جوري دفاع كن كه متجاوزگـر خراش نبيند در غير اين صورت مجبور به پرداخت ديه ميشوي؟ كجاي قانون نوشته وقتي زني به بازار رفت با چشمانمان بخوريمش؟ اين روزها اگـر بازار رفتي و متلك نشنيدي بايد تعجب كني كه چه اتفاقي افتاده ؟ عزيزم نميدانم از طرح عمليات اجرايي طرح انتقال آب از سرشاخههاي رودخانههاي خوزستان به بـرخي شهرهاي كشور ( قم و اراك ) خبري داري يا نه ؟ ميداني كه اين آب حق مردم آبادان و خرمشهر و نقاط محروم خوزستان است كه آب آشاميدني آنها شور است؟ همان مردمي كه سالهاي سال زير فشار روزگار كمر خم نكردند و اكنون ثروت و چرخهي اقتصاد ايران را ميچرخانند؟ چرا؟ چرا اين همه ظلم در حق خوزستان ميكنند؟ به چه چيز دلمان را خوش كنيم؟ به اقتصاد خرابمان، به فرهنگ بر باد رفتهمان، به اوضاع و احوال درهم برهم مملكتمان. به چه چيز ؟؟؟ يه نفـر جان اجازه ندهيم به نام دين و اسلام هر چيـزي را دلشان ميخواهند به خوردمان دهند. خودمان فهم، شعور، درك و علم داريم و ميتوانيم خوب و بد را از هم تشخيص بدهيم. گلـم شايد اين بيست و چند سال من اشتباه كـردم اگر غير از اين است بگـو، روشنم كن تا راه را بيشتر از اين اشتباه نـروم.
« ... كه اين همه ايران رو بد و تلخ و زشت جلوه دادي ؟ و يه عده بي دين و غرب زده رو وا داشتي كه به به و چه چه كنن. » دوست من اين عدهاي كه به به و چه چه كـردند بيدين و غربزده نيستند. نميگويم خواهران و برادرانمان هستند چرا كه با نام خواهر و برادر چهها كه نميكنند. ميگويم اينان دختران و پسران اين مرز و بوم هستند و آنقـدر غيرت دارند كه از سرزمين مادري و خاكش دفاع كنند. اينان غربزده و بيدين نيستند. اينان آريايياند، آريايي.
گفتي « اي كاش كمي به حرفام فكر كني .....» ديدي به تمام حرفات فكـر كـردم ...
اگر به خانهي من آمدي
برايم مداد بياور، مداد سياه
ميخواهم روي چهرهام خط بكشم
تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم
يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم!
يك مداد پاككن بده براي محو لبها
نميخواهم كسي به هواي سرخيشان، سياهم كند!
يك بيلچه، تا تمام غرايـز زنانه را از ريشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اينها راحتتـر به بهشت ميروم گويا!
يك تيغ بده موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد
و بيواسطهي روسري كمي بينديشم!
نخ و سوزن هم بده، براي زبانــــــــم
ميخواهم بدوزمش به سقف ...
اينگونه فـريادم بيصداتـر است!
قيچي يادت نـرود
ميخواهم هر روز انديشههايم را سانسور كنم!
پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستوشوي مغـزي
مغـزم را كه شستم، پهن كنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببـرد به آنجايي كه عـرب ني انداخت
ميداني كه ؟ بايد واقعبين بود!
صدا خفهكن هم اگر گير آوردي بگير
ميخواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب
بـرچسب فاحشه ميزنندم
بعضم را در گلو خفه كنم!
يك كپي از هويتم را هم ميخوام
براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد
فحش و تحقير تقديمم ميكنند!
تو را به خدا اگر جايي ديدي حقي ميفروختند
برايم بخـر تا در غذا بـريزم ...
ترجيج ميدهم خودم قبل از ديگـران حقم را بخورم!
و سر آخر اگـر پولي برايت ماند
برايم يك پلاكارد بخـر به شكل گـردنبند
بياويزم به گـردنم و رويش با حروف درشت بنويسم :
« من يك انسانم، من هنوز يك انسانم، من هر روز يك انسانم »
بسياري از مردم كتاب « شاهزاده كوچولو » اثر اگزوپري را ميشناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد و كشته شد.
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو ميجنگيد. او تجربههاي حيرتآور خود را در مجموعهاي به نام لبخند گردآوري كرده است. در يكي از خاطراتش مينويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد:
مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل به شدت نگران بودم. جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم و با دستهاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم. از ميان نردهها به زندانبانم نگاه كردم. او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود. فرياد زدم هي رفيق كبريت داري؟! به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزديكتر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بياختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نميدانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نميتوانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....
ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت و به او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت. سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد.
من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود.
پرسيد: بچه داري؟ با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم و عكس اعضاي خانوادهام را به او نشان دادم و گفتم : آره ايناهاش
او هم عكس بچههايش را به من نشان داد و درباره نقشهها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد. گفتم كه ميترسم ديگر هرگز خانوادهام را نبينم... ديگر نبينم كه بچههايم چطور بزرگ ميشوند. چشمهاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بيآنكه كه حرفي بزند. قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي ميشد هدايت كرد. نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بيآنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد ...
بله لبخندِ بدون برنامهريزي، بدون حسابگري، لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدمهاست ما لايههايي را براي حفاظت از خود ميسازيم. لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي، لايه موقعيت شغلي و اين كه دوست داريم ما را آنگونه ببينند كه نيستيم. زير همه اين لايهها من حقيقي و ارزشمند نهفته است.
من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روحهاي انسانها است كه با يكديگر ارتباط برقرار ميكنند و اين روحها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متأسفانه روح ما در زير لايههايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج ميدهيم و ما از يكديگر جدا ميسازند و بين ما فاصلههايي را پديد ميآورند و سبب تنهايي و انزوايي ما ميشوند.
داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است. آدمي به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس ميكند. وقتي كودكي را ميبينيم چرا لبخند ميزنيم؟ چون انسان را پيش روي خود ميبينيم كه هيچ يك از لايههايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بيهيچ شائبهاي به ما لبخند ميزند و آن روح كودكانهي درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ ميدهد...
اميد آن كه لبهايتان هميشه ايام به گل لبخند مزين باشد.
وقتي كوچيك بودم آرزوها و خواستههاي خيلي بزرگي داشتم. دوست داشتم مثل دختـر همسايمون بزرگ بشم برم دانشگاه بعد شاغل بشم. ماشين اداره صبح به صبح بياد دنبالم. دوست داشتم اونقدر بزرگ بشم كه همه بهم بگن خانم و ديگه كسي دختر بچه كوچولو صدام نكنه. غافل از اينكه با بزرگ شدنم مشكلات، سختيها، نامهربانيهاي روزگار هم بزرگ شدند. حالا در عين بزرگي و به ثمر نشستن آرزوهام در به در دنبال اون آرزوهاي كوچيكم ميگردم كه يه روز داشتم ازشون فرار ميكردم. فردا 13 آبان و روز دانشآموزه و من اين فاصله رو بيشتر از پيش احساس ميكنم.
اين روز تنها روزي است كه احترام ما دانشآموزان را داشتند. برامون شيريني مفتي ميآوردند. هر سال منتظر بوديم كه حداقل به خاطر چنين روزي هوامون رو داشته باشن و از خيـر درس و امتحان بگذرند البته با خواهش و تمنا و قربون صدقههايي كه از يك هفته قبل نثار مادر دوممان ميكرديم.
وقتي ميرفتيم مدرسه با روي خوش ازمون استقبال ميكردن. يه جوري عزيزم عزيزم ميگفتند كه خودمون جدي جدي باورمون ميشد از دماغ فيل افتاديم پايين. باباي پير مدرسه شيريني دوزاري به خوردمون ميداد.
بعدشم خانم مدير سرصف برامون وراجي ميكرد نه ببخشيد سخنراني و ما هم چون شرمنده اخلاق خوبش پس از مدتهاي مديدي شديم و نمكگيـر اون شيريني بيمـزه مجبور بوديم در هواي سرد بايستم و حرفهاي هميشگي رو با همون ژستهاي تكراري خانم مدير گوش بديم.
با لحن قاطع و انگشت اشارهاش بهمون متذكر ميشد كه دختراي گلم جوراب سفيد نپوشيد عيبه، زشته، مگر شما نوعروس هستيد؟؟ مقنعه چونهدار بزنيد تا خداي ناكرده زبونم لال پسراي مدرسه روبرو يا همون برادرهاي ديني چشمشون به چونهي زيباتون نيفته و دل و دينشون از كف بره و روفوزه بشن و از اين قبيل حرفا.
بعدشم كمكم صداي پچپچ و خندههاي ما در مورد داداشامون به گوش خانم مدير ميرسيد و طاقت ايشون طاق ميشد و دوباره از اون حرفهاي خوشگل خوشگل بارمون ميكرد. مگه شما ادب ندارين؟؟ مگه ياد نگرفتين وقتي بزرگتري حرف ميزنه خفهخون بگيرين ؟ حالا كه يك نمره از انضباطتون كم كردم ميفهميد چه موقع نيشتون رو تا بناگوش باز كنيد و ببنديد؟
در نهايت با همون اخمهاي درهم فرورفته ميگفت خبرتون بره كلاس دختراي گستاخ و ولخند.
اما من هنوز داشتم يواشكي شيريني رو تو دهنم مزه مزه ميكردم و مثل انسانهاي نخستين مات و مبهوت بودم كه اين ديگه چه نوع استقباليه. بازم با همان بياحترامي هميشگي راهي كلاس درس شديم. خودمونيم، حالا كلاس رفتن بهمون حال ميداد. بازم صد رحمت به ما كه به فحش و ناسزا بسنده ميكرديم، برادرامون كه با تيپا و پسگـردني بدرقه ميشدند.
ياد باد آن روزگاران ياد باد. حالا براي جبران دلتنگيهاي ديروز، بچههايمان را ببوسيم و اين روز را با بهترين آرزوها بهشان تبريك بگوييم و سعي كنيم شيريني فـردا را به كامشان تلخ نكنيم.
آن روزها يادش به خير چه دلتنگم براي گنجهايي كه ثانيهها از من ربودهاند و چه دلتنگم براي گنجهايي كه همچنان ثانيهها از من ميربايند.
من هم سن و سال پسر تو هستم، تو هم سن و سال پدر من هستي
پسر تو درس ميخواند و کار نميکند، من کار ميکنم و درس نميخوانم
پدر من نه کار دارد نه خانه، تو هم کار داري هم خانه، هم کارخانه
من در کارخانهي تو کار ميکنم و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است ...
سود آن براي تو دود آن براي من، من کار ميکنم تو احتکار ميکني
من بار ميکنم تو انبار ميکني. من رنج ميبرم تو گنج ميبـري
من در کارخانهي تو کار ميکنم و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست ...
وقتي که من کار ميکنم تو خسته ميشوي
وقتي که من خسته ميشوم تو براي استراحت به شمال ميروي
وقتي که من بيمار ميشوم تو بـراي معالجه به خارج ميروي
من در کارخانهي تو کار ميکنم و در اينجا همه کارها به نوبت است ...
يک روز من کار ميکنم تو کار نميکني، روز ديگر تو کار نميکني، من کار ميکنم
من در کارخانهي تو کار ميکنم. کارخانهي تو بزرگ است
اما کارخانهي تو هـر قدر هم بزرگ باشد از کارخانهي خدا که بزرگتـر نيست
کارخانهي خدا از کارخانهي تو و از همهي کارخانهها بزرگتـر است
و در کارخانهي خدا همهي کارها به نوبت است،
در کارخانهي خدا همه چيز عادلانه تقسيم ميشود
در کارخانهي خدا، همه کار ميکنند. در کارخانهي خدا، حتي خدا هم کار مي کند.
قيصر امينپور
يادم ميياد پارسال وقتي قيصر براي هميشه پـر كشيد و رفت خيلي از سازمانها، ارگانها و نهادها متأثـر از فوت ايشان بودند. چه پيامهايي كه نفرستادند، چه تعريف و تمجيدي كه نكـردند و چه افسوسي كه نخوردند. اما، اما حيف كه پس از گذشت يك سال هنوز مـزار اين شاعـر گـرانقدر ساده و بيآلايش است و از آرامگاهي كه قرار بود بسازند خبـري نيست. چقدر قول و قـرارهاي مردم اين زمانه سست است. خاك گتوند، شهر گتوند و مـردم گتوند با سرافزازي و افتخار بدون هيچگونه چشمداشت و توقعي پذيـراي جسم بيجان و دردمند قيصر امينپـور هستند و افتخار ميكنند كه اين شاعـر بزرگ و نامي يك خوزستاني بـود.
روحش شاد و يادش هميشه ايام گـرامي





