تبليغاتX
آنچه جان كند تنم عمـر حسابش كـردم



اين داستان واقعي است و به اواخـر قرن 15 بـر مي‌گردد.

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده‌اي با 18 فرزند زندگي مي‌كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي‌بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي‌شد تن مي‌داد.

در همان وضعيت اسفناك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت ( دو تا از 18 فرزند ) رويايي را در سر مي‌‌پروراندند. هر دوشان آرزو مي‌كردند نقاش چيره‌دستي شوند، اما خيلي خوب مي‌دانستند كه پدرشان هرگز نمي‌تواند آن‌ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.

يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي‌بايست براي كار در معدن به جنوب مي‌رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي‌كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي‌هايش حمايت مالي مي‌كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد ...

آن‌ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن‌هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه‌روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي‌كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي‌هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ‌التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي‌هاي حرفه‌اي خودش به دست آورده بود.

وقتي هنرمند جوان به دهكده‌اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت‌هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از
 4 سال يك ضيافت شام بـرپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني‌اش براي قدرداني از سال‌هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي‌تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي‌كنم.

تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك‌هايش را پاك مي‌كرد به انتهاي ميز و به چهره‌هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي‌توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي‌كنم، به طوري كه حتي نمي‌توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي‌توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

بيش از 450 سال از آن قضيه مي‌گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري‌ها و آبرنگ‌ها و كنده‌كاري‌هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي‌شود.

يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي‌هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه‌اش را صرفاً دست‌ها نام‌گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را « دستان دعاكننده» ناميدند.

اين اثر خارق‌العاده را مشاهده كنيد
انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه مسلماً روياهاي ما با حمايت ديگـران تحقق مي‌يابند.

                      

من شخصاً با خواندن اين مطلب به چند نكته پي بـردم ؟

1- خيلي زود قضاوت نكنيم : حالا چرا قضاوت ؟ وقتي نقاشي رو ديدم فقط از لحاظ هنـري آن را مدنظر قرار دادم اما با خواندن متن متوجه عواطف، احساسات و انسانيت افرادي شدم كه هر يك بنا به وظيفه‌ي خويش در جايگاه و موقعيت مربوط سنگ تمام گذاشتند. هر شخص براي هـر عملي كه انجام مي‌دهد چه خير چه شـر دليلي دارد براي قضاوت ابتدا بايد دليل آن را پـرسيد و شنيد سپس داوري كـرد. پيشاپيش كسي را مواخذه نكنيم.

2- وفاداري، اينكه دو بـرادر قول و قراري را در پيشگاه معبودشان با هم بستند و تا به ثمـر رسيدن قولشان وفادار ماندند با تمام مشقت‌ها و خستگي‌ها. مهم نيست معبود افراد كيست شايد معبود يك وجدان باشد. در پيشگاه وجدانمان احساس گناه و شرمساري نكنيم. وفاداري، صفتي ناياب كه در جامعه بشريت امروزي بسيار كمرنگ گـرديد شايد هم بي‌رنگ.

3- تنها به دليل فقيـر بودن، ديگـران را مورد تمسخـر و تحقيـر قرار ندهيم و يادمان باشد « افـرادي كه در فقـر زندگي مي‌كنند عـزت نفس دارند. »

و اما شما با خواندن اين سرگذشت چه نتيجه‌اي گـرفتيد ؟؟؟؟!!!!!

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/27ساعت 8:24 توسط آوا |



سلام ايام به كام

آشناي غريبه‌اي زحمت كشيدند و پيامي با اين مضمون براي من گذاشتند : « سلام عزیزان بنده به نمایندگی از مدیروبلاگ از کلیه شما عزیزان تشکرمی کنم تقدیم به همه شما سبزاندیشان سلام آواخانم شاید بد نباشه به احساسات همراهانت پاسخ بدی وانگیزه ای بشه برا بهتر نوشتن با پوزش فراوان یک آشنا »

قبل از تقدير و تشكر اجازه مي‌خوام توضيحاتي رو ادا كنم.

اولا ً من معمولاً هفته‌اي يك‌بار وبلاگم رو آپ مي‌كنم.

ثانيا ً چنين قصدي را داشتم كه در ابتداي هفته آينده پستي را صرفاً جهت سپاس از دوستان تهيه كنم چون آمار وب روند چشمگيـري را پيدا كـرده و من شرمنده‌ي الطاف دوستان شدم اما به رسم احترام به نظر شما اين پست را زودتـر از موعد مقـرر آماده كـردم.

ثالثاً بابت تذكـر شما آشناي غريبه‌اي كه بنده نمي‌شناسم تشكر مي‌كنم اما از قديم گفتند آدم زنده وكيل وصي نمي‌خواد نكنه من مـردم و خودم خبـر ندارم.   اگر اين‌جوري است يك نفـر به من بگويد تا بفهمم ؟!

در نهايت تشكر مي‌كنم از تمامي دوستان كه زحمت مي‌كشند و وقت مي‌گذارند و پست‌هاي وب اين حقيـر را مي‌خوانند و با سعه‌ي صدر نظر مي‌دهند. اميدوارم لياقت اين همه لطف و محبت شما دوستان را داشته باشم و بتوانم با مطالب جالب و خواندني لحظاتي از اوقات شما را به خوبي پـر نمايم.

بهتـرين‌ها و زيباتـرين‌ها را براي شما آرزو مي‌كنم در كنار خانواده‌ي محتـرم

با تقديم احترام

آوا

 نابيناي توأم نزديك‌تـر بيا فقط به خط بريل مي‌توانم كه تو را بخوانم

نزديك‌تـر بيا كه معني زندگي را بدانم.

روز جهاني عصاي سفيد بـر همه روشندلان مبارك باد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت 8:21 توسط آوا |



اين سوال در وبلاگ يكي از دوستانم مطـرح شده بود و منم پاسخي به آن دادم. خوشحال ميشم در مورد سوال و جواب اظهارنظـر بفرماييد. با سپاس از ترانه‌ي عـزيز و نگين كوچولو

ماماني؟

جونم ...

ماماني خدا الان كجاست ؟؟؟

خدا همه جا هست عزيزم .....

پس چرا من نمي بينمش؟؟؟

خوب واسه اينه كه .....

خدا هم مثه ما خونه داره ؟؟؟

خدا هم قلك داره ؟؟؟اصلا چقدر پول داره؟؟؟

ماماني ...شغل خدا چيه ؟؟؟ چند سالشه ؟؟؟عروسكم داره ؟؟؟

ماماني وقتي ما شبا مي خوابيم همه جا تاريك  ميشه...برقاي آسمون خاموش ميشه خدا جايي رو داره بره بخوابه ...هوا سردآخه ؟؟؟

خدا هم مثه تو از سوسك مي ترسه ...جيغ مي كشه ؟؟؟

مامانش براش ماكاراني خوشمزه درست مي كنه ؟؟؟

ماماني خدا چه شكليه ...كيه ...چي ...كجاست ؟؟؟

سكوت ...فقط سكوت

اينا سوالاي  يك كودك 3 سالست ... در جواب چه بايد گفت ...؟؟؟؟؟؟؟

سلام كوچولوي من

مي‌خواي بدوني خونه‌ي خدا كجاست؟ خونه‌ي خدا اون بالاست تو آسمون. به خاطر همينه كه وقتي مي‌خواي باهاش حرف بزني آسمون رو نگاه مي‌كني. هر وقت مي‌خواي دعا كني دستاتو رو به آسمون مي‌بري. در خونه‌ي خدا هميشه بازه مثل خونه‌هاي ما حصار، پنجره و قفل نداره. هر كي در خونشو بزه نياز به اف اف نداره فقط ميگه بفـرما تو.

اما وقتي باهاش خيلي خوب ميشي، ندار ميشي اونوقت خدا مي‌ياد پايين اينقدر مي‌ياد پايين كه وقتي مي‌خواي باهاش حرف بزني ديگه نياز نيست بالا رو نگاه كني فقط كافيه دستتو رو قلبت بزاري.

ثروت خدا خيلي زياده خيلي زياد. حتي بيشتـر از دارايي ما آدم‌ها. اينقدر ثروت داره كه هر كدوم از ما هر چقدر ازش بخواهيم بهمون مي‌ده. بلاعوض و بدون سود. ثروت خدا پول نيست. عشقه، محبته، صفاست، وجدان آسوده است و ...  اما خدا مثل ما انسان‌ها حقيـر و بي‌جنبه نيست.

رنگ خدا سفيده بدون هيچ‌گونه لكي. سفيد يه دست. سفيد مطلق

خدا هميشه در دسترسه شب و روز، وقت و بي‌وقت، تو خونه، تو بيابون و خيابون. هر وقت بهش نياز داشته باشي فقط كافيست صداش بزني.

ملاقات با خدا زمان و مكان نداره. براي ديدنش هم مثل دولتمـردان،‌ سياستمداران، رئيس و رؤسا نياز به بند
( پ ) نداري. نياز نيست براي ديدن و حرف زدن باهاش چند هفته و چند ماه تو ليست انتظار بموني. تازه وقتي كارت رو انجام داد منتي سرت نمي‌زاره، مَن‌مَن نمي‌كنه.

چهره خدا مثل چهره يه دوسته. يه دوست خوب كه مي‌توني تمام حرفاتو بهش بزني حتي اون حرف‌هايي رو كه به بابا و مامانت نميگي. خدا مثل دوست خوبت رازداره هميشه هواتو داره چه تو شادي چه تو غم.

مهرباني خدا مثل مهربوني مامانه. قهر و دعواش مثل قهرهاي باباست، كه اگـر به موقع دعوات نكنه هيچوقت متوجه عشق و علاقه‌ي خالصانه‌اش نميشي. فقط مي‌تونم بگم خدا شبيه يه دوسته، يه دوست خوب.

البته اين حرف براي يه بچه سه‌ساله خيلي سنگين و غيرقابل هضمه. اما براي ما كه ادعاي بزرگي داريم قابل فهمه با اينكه اين روزا فرصت فكر كردن به اينگونه مسائل رو نداريم.

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/20ساعت 8:30 توسط آوا |



چند وقت پيش داشتم يه آهنگ به سبك رپ گوش مي‌كردم كه به اين موضوع اشاره داشت : « از گذشته حرف نزن، بگو الان چي داري » وقتي خوب فكـر كردم ديدم واقعاً نسل امروز و ديـروز چي دارن كه بهش افتخار كنند ؟؟!!

تا كي بايد سرمون رو بالا بگيـريم و سينه‌مون رو جلو بديم و از افتخارات كوروش، داريوش، آرش و ... سخن برانيم ؟!!

تا كي بايد پا روي پا بندازيم و از آن دوران به افتخار ياد كنيم ؟؟!!!

من چي دارم كه بهش افتخار كنم ؟ تو چه چيزي داري كه بهش بنازي ؟ تا كي مي‌خواهيم گذشته‌مون رو يدك بكشيم ؟؟ چرا به جاي اينكه از گذشته تجربه كسب كنيم، از اراده‌ي نياكانمان درس بگيـريم فقط جملات و اتفاقاتي را از بر مي‌كنيم و به زبان مي‌آوريم. چرا نبايد رهـرو واقعي راهشان باشيم ؟ چرا نبايد انسانيت را ادامه بدهيم ؟ يعني معرفت و شرافت مختص دوران پادشاهي كورش و داريوش بود ؟؟؟

تا كي مي‌خواهيم اين گونه به زندگي نكبت‌بار خودمون ادامه بدهيم ؟ تا كي‌ مي‌خواهيم پا به روي تمام خوبي‌ها و زيبايي‌ها بگذاريم ؟؟ من، تـو براي بچه‌هامان چه چيزي را به يادگار خواهيم گذاشت ؟ دروغ، خيانت، پستي، چه چيـزي را ...

تا كي‌ مي‌خواهيم بد باشيم تا كي ؟؟؟؟

اگر هر كدام از ما به نوبه‌ي خود درونمان را پيرايش و آرايش كنيم جامعه هم با تمام سختي‌ها، موانع و مشكلات بهتـر از امروز خواهد شد. اگر خودمان نخواهيم هيچ قدرتي نمي‌تواند شرافت و انسانيت را از ما بگيـرد.

من اگر مال ديگري را نخورم، من اگر نگاه چپ به ناموس كسي نكنم، من اگر اشك مظلومي را سرازير نكنم، من اگر دل كسي را نشكنم، شخصيت ديگري را به بهاي ارتقاي خود خورد نكنم، آبروي شخصي را به هر دليلي نريزم، اگر همدم و همراه خوبي در سختي‌ها و نابساماني‌ها براي ديگران باشم، اگر بخيل نباشم و از شادي ديگران غمگين نشوم مطمئناً كسي در حق من و ناموس من بد نخواهد كـرد. اگر خودمان بخواهيم جامعه‌ي زشت امروز ما مي‌تواند زيباتـر شود. سخت است اما ممكن است.

جالب است بدانيد چند ماه پيش در اصفهان بنا به عادت هميشگي، مردي در تاكسي را باز مي‌كند ابتدا بانويش سوار مي‌شود تا غريبه‌اي در كنار ناموسش ننشيند اما.... اما راننده به محض سوار شدن زن پا بر روي پدال گاز مي‌فشارد و براي هميشه ناموس مرد را مي‌دزد. اين قصه تلخ تنها بخش كوچكي از پستي و رذالت انسان‌هاي امروز ايران سرفـراز ديروز است.

خودمانيم به كجا مي‌رويم ؟؟؟!!!

تا كجاي اين جاده كثيف و هوس‌آلـود مي‌خواهيم بـرانيم ؟؟!!

تا كي مي‌خواهيم با وحشتي‌تـرين رفتارها گذران عمـر كنيم و با پررويي تمام نام خود را انسان بگذاريم ؟؟!! انساني كه با تمام بدي‌هايش ماسك زيبايي بر چهره‌ پليد خود مي‌گذارد. همه‌ي ما آدم هستيم اما وجداناً چند نفـر اين آدم‌ها، انسان هستند ؟؟؟

خودمان به يكديگـر كمك كنيم، خودمان خوبي‌ها را ترويج بدهيم، اول از همه از وجدان خفته خود شروع كنيم. اگـر خودمان بخواهيم مي‌توانيم دوباره با سـري بلند از افتخارات امروز و ديروز قوم پاك آريايي و ايـراني سخن بگوييم و ارزش‌هاي گرانبهايي را براي نسل آينده به ارث بگذاريم.

هر چند كه من معتقدم تمام اين ناهنجاري‌ها، كاستي‌ها و ضدارزش‌ها ريشه در جايي ديگـر دارد. ريشه‌اي كه چندين سال است كه رشد نمـوده و با همين ريشه، ايران و ايـراني را سرافكنده نموده است.

ويكتور هوگو مي‌فرمايد : هرگز در میان موجودات مخلوقی که برای کبوتر شدن آفریده شده کرکس نمی‌شود. اين خصلت در ميان هيچ يك از مخلوقات نيست جز آدميان.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/15ساعت 8:17 توسط آوا |



بعضي اتفاقات هستند كه خواسته يا ناخواسته در زندگيت رخ مي‌دهند و تو خواسته يا ناخواسته آن‌ها را ادامه مي‌دهي و تا گذر زمان سبب صيقلشان نشود متوجه نخواهي شد كه آن رويدادها خيـر بوده يا شـر.

يه روزي مثل فـردا من خواسته قدم در محيطي گذاشتم كه ناخواسته با انساني دوست شدم و به ميل و رغبت باطني خود اين دوستي را ادامه دادم تا اينكه پس از چند صباحي كه صيقل پيدا كـرد فهميدم آن اتفاق خيـر بوده. هر چند كه در طي اين مدت خيلي اذيت شدم، خيلي خيلي داغون شدم اما وقتي داشتم پوست مي‌انداختم شدم يه آواي ديگه.

آوايي كه صبـر و تحملش زياد شده بود

آوايي كه توقعش از اطرافيانش كاهش پيدا كرده بود و ديگه منتظر نبود كه در قبال محبتي كه در مورد ديگران انجام ميده از او قدرداني بشه و منتظـر جبران باشه.

آوايي كه فهميد ميشه به روي بدي‌ها، بي‌احترامي‌ها و ناصداقتي‌ها چشم گذاشت و سكوت كرد هر چند كه اين سكوت زجرآور باشد.

آوايي كه فهميد بايد همه جا توكلش به خداش باشه نه بنده خداش.

اينا رو مي‌دونستم اما وقتي تو يادم مي‌دادي احساس مي‌كردم از يك جنس ديگه هستند، جنسي كه خودش اينا رو تجربه كرده و الان داره نشون من ميده.

وقتي تو رو ديدم كه از همه بي‌نيازي، وقتي تو رو ديدم كه با تمام مشكلات و سختي‌هات، با تمام زخم‌هاي جسمي و روحي‌ات باز هم سر پا بودي، وقتي در مورد ناملايمات زندگيت سوال مي‌كردم حتي با وجود خستگي بيش از اندازه‌ات باز هم خدا را شاكـر بودي من بيشتـر و بيش‌تـر از خودم شرمنده مي‌شدم.

من در كنار تو خيلي چيزها رو ياد گـرفتم. خيلي كمكم كردي. روزهاي امتحان وقتي خسته و درمانده مي‌شدم تو بودي كه بهم روحيه مي‌دادي، وقتي از زشتي‌ها و تاريكي‌ها خسته مي‌شدم و سخن به شكوه باز مي‌كردم تو بودي كه گوش مي‌دادي و دلداري مي‌نمودي. تو بودي كه ....

خيلي چيزا هست كه دوست دارم بهت بگم اما به قول ليدر تـو زنده ياد دكتر شريعتي «حرف‌هايي است براي نگفتن حرف‌هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي‌آرند.»

ممنونم. ممنون از بابت تمامي خوبي‌هات، مهربوني‌هات و زحماتت

هر چند كه مدت طولاني است سكوت اختيار نمودي و لب وا نكـردي اما سكوتت هم پـر معني است هم ...

اميدوارم يك روزي آنقدر آرامش روحي و جسمي پيدا كني كه دوباره لبخند بر لبانت شكوفه بزند و مثل هميشه حضور داشته باشي دوست من. اميدوارم آن روز خيلي نـزديك باشد.

آرزومند آرزوهاي تـو

آوا

 هی خبرت دهم ...
وارد قصه‌ی زندگی ما شده‌اید ...
یکی دو فصل را هم که شامل شوید، باز بخشی از داستانید ...
هستید، حتی اگر برای همیشه رفته باشید ...
خواسته یا نخواسته ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 9:18 توسط آوا |



 متن زيـر از نوشته‌هاي شهيد احمدرضا احدي رتبه اول كنكور پزشكي مي‌باشد.

و چه كسي مي‌داند كه جنگ چيست؟

چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟

 چه كسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟

كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان
با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده، نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد
شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟

كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن
جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هر جا، هر جا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟ جوانم كجاست؟ دخترم چه شد؟

به كدام گوشه تهران نشسته‌اي؟

كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكس‌هاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود،
داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گل‌هاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف
كه هر كدام در پس رنج‌هاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سال‌هاي
بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه
بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

كدام پسر دانشجويي مي‌داند هويـزه كجاست؟

چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟

چگونه بفهمد تانك‌ها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه
مي‌داند كه تانك چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانك له مي‌شود؟

آيا مي‌توانيد اين مسئله را حل كنيد؟! گلوله‌اي از دوشيكا با سرعت اوليه خود از
فاصله 100 متري شليك مي‌شود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را
سوراخ كرده و گذر مي‌كند، معلوم نماييد :

 سر كجا افتاده است؟

كدام زن صيحه مي‌كشد؟

كدام پيراهن سياه مي‌شود؟

كدام خواهر بي‌برادر مي‌شود؟

 آسمان كدام شهر سرخ مي‌شود؟

كدام گريبان پاره مي‌شود؟

كدام چهره چنگ مي‌خورد؟

كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك مي‌ريزد؟

يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك و نيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري
سطح زمين ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران - دهلران حركت
مي‌كند مورد اصابت موشك قرار مي‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم،
معلوم كنيد :

كدام تن مي‌سوزد؟

كدام سر مي‌پـرد؟

چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟

چگونه بايد آنها را غسل داد؟

چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟

چگونه در تهران بمانيم و تنها درس بخوانيم؟

چگونه مي‌تواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟

كدام مسئله را حل مي‌كني؟

براي كدام امتحان، درس مي‌خواني؟

به چه اميدي نفس مي‌كشي؟

كيف و كلاسور را از چه پر مي‌كني؟

از خيال

از كتاب

از لقب شامخ دكتر

يا از آدامسي كه مادرت هر روز صبح در كيفت مي‌گذارد.

كدام اضطراب جانت را مي‌خورد؟

ديـر رسيدن اتوبوس

ديـر رسيدن سر كلاس

نمره A گرفتن.

دلت را به چه چيز بسته‌اي؟

به مدرك

به ماشين

به قبول شدن در دوره فوق دكترا.

 آري پسرك دانشجو!

به تو چه مربوط است كه خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.

جواني به خاك افتاده و خون شكفته.

آري دخترك دانشجو!

به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.

در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بي‌سيم را بيابند.

به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار
نوري، محله‌اي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از
خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت‌آباد اهواز
بدرقه كردند.

به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند.

هيچ مي‌دانستي؟

حتماً نه!

هيچ آيا آن جا كه كارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني و آن گاه كه قطره‌اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي‌خواهد!!

اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي‌اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين (عليه السلام)
را پذيرفت.

خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌كند؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت 9:42 توسط آوا |